فکر من درگیره، اضافی از حد، نگرانه . و زیادی ، بار زندگی رو ، انداخته رو دوشش، هرچند در عمل اینجوری نیست. صحبتم در مورد ذهنم هست. ذهن و اندیشه من . فکر من . من تصمیماتی رو میتونم بگیرم ولی همه چی وصل به تصمیمات من نیست. معتقدم به خدا ولی از اعتقاد تا ایمان راه بسیاره . مومن بودن ، مومنانه زندگی کردن ، خودش ماجرایی طولانی هست. مثل ققنوس شدن. و این روزهای من ، سان ققنوسه . بارها مردم . و جان گرفتم. خستگی ای در ذهنم هست.تازگی رو می طلبم و میخام که تازه شم. میخام که جان دوباره بگیرم.. ابایی ندارم ازین همه از نو شروع کردن هاا و ازین واکاوی های درونی خودم.. .تنها خشنودم به ادامه ی زیستنم .. . و چه چیزهای ارزشمندی که دارم. خانواده ی بزرگی از ادم های دل پاک . .فرزندهایی دارم که توی سخت ترین لحظات زندگیشون ، هستند و من دوستشون دارم.
چه چیزی، درون من رو به آرامش با تو می رسونه؟
برچسب:
نویسنده: ستایش میرزاپور
تاريخ: چهارشنبه
26 آبان
1395 ساعت: 20:09